بدون عنوان!
من رفتم بلاگ اسکای و دیگه اینجا نمینویسم.
آدرس جدیدم ُ میذارم واسه اونایی که میخوان بازم من ُ بخونن..
Yeah! The early bird that catches worm, still works for those who come in late!...
من رفتم بلاگ اسکای و دیگه اینجا نمینویسم.
آدرس جدیدم ُ میذارم واسه اونایی که میخوان بازم من ُ بخونن..
فواید مشروط شدن:
۱. کسب تجربه از مهم ترین فواید مشروط شدن است.
۲. برتری فرد نسبت به سایر دانش آموزان.
۳. تکرار دروس که کمک زیادی به ارتقا رتبه کنکور فردمیکند.
۴. جواب دادن فرد به تمامی سوالات معلمان.
۵. قوی شدن پایه فرد.
۶. کم کردن روی اساتید مدرسه.
۷. بیکار نبودن فرد در تابستان.
۸. گریه فرد -حاصل از دیدن نمرات گل و بلبل- که آلودگی های چشمش را میشوید.
۹. کتک خوردن فرد و ورزیده شدن بدنش.
۱۰. احساس علامه بودن در کلاس.
۱۱. آشنایی با افراد بیشتر.
۱۲. آمدن معلم خصوصی به خانه فرد که ممکن است به قضیه النکاح سنتی هم منجر شود و...
معایب مشروط شدن:
۱. ضایع شدن فردنزد دوستانش.
۲. سیاه و کبود شدن فرد.
۳. کرم ِ کتاب شدن فرد.
۴. از دست دادن سفرهای تابستانی و مهمانیهای خانوادگی.
(امتحانات ترم بچه دبیرستانی ها که شروع شده است، دانشگاه ها هم تا چند وقت دیگر شروع میشود. لذا لازم دانستم از این طریق به خودم و همه هم دردان عزیزم روحیه بدهم.)
همانطور که ملاحظه میکنید فواید تجدید آوردن سه برابر معایبش است. پس اگر احیاناً تجدید آوردید، غصه مخورید و به فواید کثیرش فکر کنید.. باشد که این دو روز زندگی را با امید سپری کنید.
پی نوشت: اگه کسی با خوندن متن مشکل داره و چشمش اذیت میشه بگه تا ما تدبیری بیندیشیم.
اخیراً شنیدم گوش دادن به آهنگ هایی که بنی بشر را از خود بی خود کند حرام است و اینها!! خب با این حساب رقص هم حرام است آیا؟
آدم یا مجنون است و بیخود میرقصد یا عاقل است و وقتی میرقصد که تحریک شده باشد! از خدا که پنهان نیست بگذار از شما هم پنهان نباشد. تقریباً تنها تفریح سالم من همین رقصیدن است که البته مثل اینکه خیلی هم سالم نیست! مانده ایم حیران ایها المومنون! مددی برسانید!.. پس فردا که هستی را از جوی پیدا کردید میخواهید چاره ای بیندیشید؟ به نظر شما آن موقع فایده ای خواهد داشت آیا؟ خب اگر نرقصیم چه کنیم؟ اگر شب با موزیک فکر و خیالهایمان را رها نکینم پس با باتوم رها کنیم؟
میبینید تو رو خدا؟ چه با جوان مردم میکنند؟ امروز مثلاً امتحان ترم داشتیم و من از دیشب که این را شنیدم عزای عظما گرفتم که چه خاکی بر سر کنم... تا الان که میگفتند اسلام با شادی مخالف نیست. پس چه شد؟ مگر نه اینکه رقص نوعی ورزش است و اصلاً هم اَخ و پیف نیست؟ اصلا بی خیال! نمیدانم چرا ما که این همه تفریح سالم داریم نگران از دست دادن یکی از هزاران تفریحات سالممان هستیم. اگر هم مطمئن شدیم که رقص واقعاً حرام است، خب نشنیده میگیریم! مگر نه اینکه بنی بشر چیزی را میشنود که به نفعش باشد؟ ما که این همه حرام راحلال دانسته ایم خب این یکی هم روش، آسمان که به زمین نمیرسد. اصلاً مگر تا حالا که این همه بدی کردیم رسیده که زین پس برسد؟ اگر منظورم را نگرفتید، خوشحال میشوم که کامنتی نگذارید که بیش از این اعصابمان را خط خطی کند. با تشکر، امضاء: هستی معترض.
بدون استفاده از هر گونه آرایه ادبی، تولد مادرم را به خودم و خودش تبریک میگویم!
مادری که اِن سال دختر زودجوشی به اسم هستی را تحمل کرده... ۹ ماه برای سالم به دنیا آمدن همین دختر از جایش تکان نخورده.. هیچ وقت این هستی بداخلاق را تنها نگذاشته.. برای اینکه دخترش منحرف نشود هر روز کلی دعا میکند.. برای عاقبت به خیری این دختر لجبازش قرآن میخواند.. آرزویش سرافرازی این دختر عطیقه است.. به خاطر تنها نبودن من، بر خلاف میلش، حاضر شد خواهری برایم بیاورد.. مادری که نمونه بارز فداکاری ست، همه رقم!.. مادری که اگر یک روز نبینمش مانند دیوانه هامیشوم.. مادری که فقط برایم یک اسم نیست.. مادری که همه دنیای من است و برای شادی اش حاضرم هرکاری بکنم.. مادری که وقتی درموردش مینویسم یا حرف میزنم اشک در چشمانم جمع میشود.. مادری که دنیا را حتی یک لحظه بدون او نمیخواهم!.. مادری که عاشقانه دوستش دارم ولی نمیتوانم این احساسم را به زبان بیاورم و به خودش بگویم..!
تولد همه زندگیم (مادرم) مبارک! امیدوارم قبل از او بمیرم تا یک لحظه هم نبودنش را نبینم.
گاهی وقتها انقدر موضوع برای فکر کردن داری که دیگه موضوعی برای نوشتن پیدا نمیکنی! موضوع نوشته ات رو بارها و بارها با خودت مرور میکنی اما وقتی کامپیوترت رو روشن میکنی و میای که پست جدید رو بذاری هیچ چیزی رو به یاد نمیاری! مغزت قفل میکنه! ناخودآگاه شروع میکنی به تایپ کردن. تایپ مطالبی بی سر و ته! با خودت میگی هر چی به ذهنم اومد همون لحظه مینویسم اما امان از وقتی که مغز قفل بکنه...
اگه مدتی ِ که نمینویسم به خاطر ذهن شلوغم ِ که دیگه فضای آزادی برای فکر کردن به گذاشتن پست جدید نداره.
امروز: یکشنبه ها تنها روزی ِ که ما هم مثل بچه های بقیه مدرسه ها ساعت ۱ تعطیل میشیم اما این یک روز رو هم ازمون گرفتند! معلم زبان فارسی مون که از قضا معلم ادبیات فارسی مون هم هست به مدت دو هفته رفته بود کربلا و این دو هفته جایگزینش میومد و به ما درس میداد. اما متاسفانه معلممون خیلی اصرار داشت که خودش همه اون درس ها رو دوباره بهمون درس بده. این شد که ما امروز هم تا ساعت ۳ موندیم و بیش از پیش به بچه های تجربی حسادت ورزیدیم!
انقدر مغزم قاطی پاطی ِ که یک دفعه میزنم تو کار کتابی تایپ کردن، یک دفعه میزنم تو کار محاوره و زبون لاتی و اینا. خلاصه که این روزها ذهنمان با کتک و باتوم هم متمرکز نمیشود!
اضافه نوشت: سعی کنید از این محرم استفاده کنید. به جان خودم گوش دادن به روضه های بی سند و تکراری هیچ سودی نداره. سعی کنیم حداقل تو این ایام یک کتابی -محض رضای خدا- در مورد امام حسین بخونیم تا شاید معرفتمون به اماممون بیشتر بشه. من خودم، به شخصه، کتاب «لهوف» -نوشته سید ابن طاووس- رو خیلی دوست دارم و این کتاب، دیدم رو نسبت به واقعه عاشورا خیلی عوض کرد.
خیلی ها میتونن کسی رو تحمل کنند که فقط برای استایل شون بخوادشون.. خیلی ها میتونند هوس بازی مردشون رو تحمل کنند.. میتونن نگاه شهوت آمیز شوهرشون به بقیه زن ها رو تحمل کنند و باز هم دست هاشونو دور گردنش حلقه کنند.. میتونند بپذیرند که برای شوهرشون یک وسیله باشند.. حالا یا وسیله ای برای ارضا یا وسیله ای برای جلوگیری از انقراض نسل!! خیلی ها از شنیدن جمله "خیلی حال دادی" خوششون میاد.. از شنیدن "لباست خیلی بهت میاد" "آرایشت خیلی قشنگه" لذت میبرند.. اما من، نه!
چند وقت پیش که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم من نمیتونم مثل بقیه باشم!!
من اگه تا آخر عمرم هم مجرد بمونم اما تا وقتی که ایده آل م رو پیدا نکنم تن به ازدواج نمیدم.. نمیتونم سنگینی وزن هر کسی رو تحمل کنم.. نمیتونم با هر کسی تمام عمرم رو بگذرونم.. نمیتونم بچه های هر کسی رو به دنیا بیارم.. نمیتونم تن برهنه م رو به هر کسی نشون بدم.. نمیتونم یک مرد هوس باز رو تحمل کنم.. نمیتونم نقش ماشین جوجه کشی رو در زندگی م ایفا کنم.. نمیتونم..، میفهمی چی میگم؟؟
+ نمیدونم چرا یه دفعه دلم خواست اینجوری پست بذارم!
+ کم لطفی های منو به بزرگی خودتون ببخشید.. درس ها و کارهام واقعاً کمر شکن ِ!! نمیوتنم مرتب بهتون سر بزنم.. بیانِو!
بعضی وقتها سکوت بهتر از هر چیزیست.. من هم فعلاً تصمیم گرفتم ساکت باشم!
+واقعاً از اینکه دیر به دیر بهتون سر میزنم متاسفم. لطفاً نذارید پای بی معرفتی. من هنوز هم به یادتون هستم.
بعداً نوشت: هم اکنون متوجه شدم نصف لینکدونی م پریده!!اونایی که آدرس وبشون پریده، ببخشند لطفاً. سر فرصت دوباره لینکشون میکنم. گفتم یک وقت سوء تفاهم نشه!
نمیدانم درد تنهایی را کشیده اید یا نه، ولی من کشیده ام! سالهای قبل از تولد زهره خیلی احساس تنهایی میکردم.. هر شب وسط مامان و بابا میخوابیدم ولی باز هم نمیدانم چه مرگم بود که احساس خلا میکردم! هر وقت که مامانم یا بابام را بی کار میدیدم در مورد مقوله بچه باهاشون صحبت میکردم.. گاهی حتی اشک میریختم! از تنهایی خودم میگفتم.. از اینکه دوستانم چندین خواهر و برادر دارند و من حتی از داشتن یکی ش هم محرومم.. از اینکه بعضی شب ها در رویاهایم با او صحبت میکنم و..
آنقدر به در و دیوار زدم تا بالاخره مامان و بابام راضی شدند! البته آن موقع فکر میکردم چقدر دارند برای من کلاس میگذارند! یک دعا کردن که انقدر ناز ندارد! فکر میکردم هر کس که بخواهد بچه دار شود باید با خلوص نیت (!) دعا کند و از اینجور صحبتا..! :))
چند سالی میگذرد.. به لطف آموزش و پرورش و معلمان زیست بزرگوارمان ابهاماتی که در مورد مقوله بچه در ذهن من وجود داشت برطرف گردید! :)) اکنون زهره -همان کوچولویی که بدو تولدش در زشتی، بی همتا بود- کلاس پنجم است! دیشب تولدش بود! دغدغه های ذهنی ِ آن زمان ِ من با الان ِ او خیلی فرق میکند.. من آن زمان نمیدانستم گوشی چیست ولی او، اکنون، خیلی راحت، دستور خرید گوشی را به عنوان هدیه تولدش میدهد!.. عاشق شلوغ بازی و تولد و اینجور چیزاست! راه میرود و برای عروسک هایش تولد میگیرد.. خانه ما را پر سر و صدا کرده است.. همانطور که من قبلا آرزویش را داشتم!.. حتی گاهی آنقدر شلوغ میکند که مجبور میشوم سرش داد بکشم! دیشب یازده ساله شد! چقدر زود بزرگ شد.. مانتو ها، کفش هاو جوراب هایش به من میخورد! فقط مانتوهایش کمی برایم کوتاه است!
زهره، آبجی کوچولوی خودم، تولدت مبارک!
بیچاره سپیده! امروز راه میرفت و سوتی میداد! شده بود سوژه ماها.. همه سوتی هایش یک طرف سوتی ای که سر کلاس ریاضی داد، یک طرف!..
رفت پای تخته تا تمرین ها را حل بکند.. جواب یکی از سوالها منفی میشد ولی او مثبت درآورده بود. به او گفتیم تا درست ش بکند. بیچاره انقدر خسته بود که حال نداشت علامت مثبت را پاک کند و به جایش علامت منفی را بنویسد. فکر میکنید چه کار کرد؟؟ خط های افقی علامت مثبت را پاک کرد و حاصل اینی شد که رو به رو میبینید. + ==» ۱
کلاس از خنده منفجر شد.. زنگ آخر بود.. خواب خیلی ها پرید!..
وجداناً نوشت: خداییش در تمام عمرتان دیده بودید کسی اینگونه، ضایع گونه ناک، سوتی بدهد؟؟ :))
از طرف م.ح.م.د به یک بازی وبلاگی دعوت شدم. با اینکه الان خود محمد رفته و مدتی میخواد ننویسه و به همین خاطر من هم اصلا حس و حال ندارم ولی به احترامش میخوام این بازی رو انجام بدم. البته کمی دیر شد. از محمد معذرت میخوام بابت این تاخیر.
بدترین اتفاق زندگیم: به کما رفتن پدربزرگم.
خوب ترین اتفاق زندگیم: قبولی در نمونه و تیزهوشان.
بدترین تصمیم: ترک کلاس تکواندو!
بزرگترین پشیمونی: چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟؟! :)))
فرد تاثیرگذار در زندگیم: یک جورایی همه آدمهای دور و برم!
چه آرزویی داری؟: آرزو گفتنی نیست! ولی خب آرزوهای زیادی دارم.. خیلی زیاد..
اعتقاد به معجزه: البته که دارم!
چقدر خوش شانسم؟: به شانس اصلا اعتقاد ندارم. همه چیز در زندگی به خود آدم و خدا بستگی داره... شانس یک چیز من درآوردیه!
خیانت: فقط آدمهای کثیف از عهده ش برمیاند!
عشق: خیلی دوست دارم یک عشق حقیقی پیدا کنم! یک عشق متفاوت..
دروغ: از دروغ و دروغ گو به شدت متنفرم! نمتونم کسی رو دوست داشته باشم که دشمن خالق خودشه!
از کی بدم میاد: آدمهایی که شرف و انسانیت خودشون رو فروختند.
تا حالا دل کسی رو شکوندی: باید از اطرافیانم پرسید. ولی خودم به شخصه هیچ وقت قصدم شکستن دل کسی نبوده.
دلیل انتخاب اسم وبلاگ: خب معلومه دیگه! :)) معترض یعنی چی؟؟ کنار وبم توضیح بیشتری دادم.
کی رو از بچه های وب بیشتر دوست داری: به همه اونایی که سر میزنم علاقه قلبی دارم. همین علاقه ست که من رو به وبشون میکشونه!
تعریف از زندگی خودم: دختری که کاملا برون گراست! هر احساسی که از خودم بروز بدم کاملا صادقانه ست.. چه گریه م.. چه خنده م.. چه هر چیز دیگه..
خوشبختی: باید بری دنبالش تا به دستش بیاری. به شخصه احساس خوشبختی میکنم.
این واژه ها یادآور چه چیزی هستند؟
هلو: پوستی که سرخ شده باشه!
خدا: خودم!
امام حسین: از خود گذشتگی-نمونه بارز یک عاشق پاک باخته!
اشک: سبکی!
کوه: تکیه گاه-اعتماد!
فرار از زندان: بچه ترسوها!
هوش: مخالف خرخونی!
خواهر شوهر: به نظرم نباید وحشتناک باشه! :))
رنگ چشم هام: متغیره! گاهی وقتها انقدر شبیه مشکی میشه که انگار واقعا مشکی ِ گاهی وقتها هم انقدر روشن میشه که انگار عسلیه!
رنگ مورد علاقه: قرمز!
جواب تلفن و ارتباطات: مسیج هام معمولا به صورت "اومدی؟ میای؟ چطوری؟ نه!" و غیره ست! :)))
کلام آخر: عیدتون مبارک.. شاد باشید.. انقدر تیریپ دپرس برندارید تو رو خدا.. آدم حالش گرفته میشه!(قابل توجه محمد خان!)
+ از اونجایی که تقریبا همه دوستان این بازی رو انجام دادند و من تقریبا از همه تنبل تر بودم و دیرتر این بازی رو انجام دادم، باور کنید نمیدونم کی رو دعوت کنم! هر کسی که از یان بازی خوشش اومده، دعوته.
خوش حال میشم اگر ببینم کسی این بازی رو انجام داده..
آری! من بدبختم! بدبختم که امروز هیچ کس صدای فریادهایم را نشنید.. بدبختم که هیچ کس حاضر نشد به من کمک کند.. بدبختم که مجبور شدم از دست یک عملی فرار کنم.. بدبختم که با تو در یک کشور زندگی میکنم.. بدبختم که با تو در یک دنیا زندگی میکنم.. بدبختم که یکی چون تو باید بشود هم وطنم.. لعنت به تو.. لعنت به تو که امروز به خاطر به دست آوردن پول عملت دنبالم کردی.. لعنت به تو که باعث شدی یک بچه دبیرستانی تپش قلب بگیرد.. لعنت به تو که عامل ناراحتی من شدی.. لعنت به تو که باعث شدی امروز گریه کنم.. لعنت به تو که امنیت را از من گرفتی.. لعنت به تو که از این به بعد دیگر نمیتوانم از آنجا رد شوم.. لعنت به تو که ترس را به من آموختی.. لعنت به تو که باعث شدی به خودم بگویم "بدبخت".. لعنت به تو که هنوز هم دست هایم از ترس دیدن دوباره تو میلرزد.. لعنت به تو که قلبم هنوز تند میزند.. بدبخت! زندگیت را فروختی.. به جهنم! آخر انسانیتت را چرا؟ اصلا چند راضی به فروختنش شدی؟؟ برای ارضایت به دنبالم بودی یا برای پول؟ انقدر برایت مهم شده؟ یعین انقدر بدبخت شدی؟ یعنی انقدر سر در گمی؟ یعنی انقدر از هدفت دور شدی که دنبال یک دختر بچه میکنی تا پول موادت را به دست آوری؟ تف به تو! تف به امثال تو.. لعنت به تو و امثال تو.. الهی از این زمین کم شوید..
قلبم هنوز تند میزند.. دستانم هنوز میلرزد که آدمهایی مثل تو در این دنیا زندگی میکنند!
۱. نمیدانم چه حکمتی ست! هر وقت که ما خواستیم از جلو نانوایی ای که درمسیرمان ست رد شویم باید حتما یکی از بچه ها هنرمایی ای بکند! در بین همه فقط من سابقه م خراب نبود که امروز من هم به دوستان ملحق شدم! ماشینی جلو نانوایی پارک بود و ما به خاطر تونلی بودن مسیر مجبور شدیم به قول خودمان خطی راه برویم. سردمدار بچه ها هم من بودم. یک دفعه حس کردم انگار چیزی روی سرم نیست! دستم را روی سرم گذاشتم و دیدم که به به! زینب بانو که پشت سر من تشریف داشتند با قدم های جت گونه شان پای مبارک را روی چادر بلند من گذاشته و چادر و مقنعه و هد و همه تشکیلات با هم از سر من کنده شده. حالا شما تصور کنید.. جلو آن همه آدم دختری چادر و مقنعه ش از سرش بیوفتد! مانده بودم چه کار کنم! هیچ راهی نداشتم! دو فقره کتاب مبتکران در دست راستم بود و یک دیکشنری خیلی بزرگ هم در دست چپم! تازه کوله م هم روی دوشم بود! به یاری بچه ها نائل شدیم دوباره چادر و مقنعه را بر سر کنیم! عذاب ِ بد فرم بودن مقنعه بر سرم یک طرف، عذاب ِ خنده های تمسخر آمیز نانواها یک طرف! هر کدامشان چیزی میگفت-گفتند که من احیانا فکر نکنم آنها لال تشریف دارند-! خلاصه که به قول بچه ها من سوتی نمیدهم ولی اگر بدهم سوتی ای تاریخی میدهم! :دی
۲. چیه؟! این پست را در نیم ساعتی که فاصله بین دو کلاسم بود نوشتم. توقع ندارید بحث سیاسی و اجتماعی بکنم که؟؟ الان هم بچه های اینترچنج آمدند و با اجازتان باید بروم سر کلاس!
۳. تو نباشی بی قرارم، سر به زیرم، گوشه گیرم، کاش بمیرم.. بی تو، من.. همه چیزم! آی عزیزم! همه چیزم!.. "برگرفته از یک ترانه، همین!"
۴. تا صدای بچه ها درنیامده است، بهتر است خودم، سنگین و رنگین، بروم کلاس! دیگه خداحافظ!
خانم خدایاری، دبیر یکی از درس های ما، امروز عِرق به میهنش گل کرده بود! میگفت من برای کسانی که وطن خویش را ترک کرده و به خارج از کشور میروند تا به اصطلاح تحصیلاتشان را کامل کنند متاسفم!! میگفت آنها از پول بیت المال درس خوانده اند و باید همینجا بمانند و ففط و فقط به ایران خدمت کنند و لا غیر!! آخه یکی نیست بگه، مسلمان کو امکانات؟؟
به ایران کمی با دقت نگاه کنید. اگر یک ایستگاه فضایی دیدید.. الان در قطب جنوب و شمال از هر کشوری یک نماینده برای تحقیقات رفته ولی از ایران هیچ کس! آن وقت میگوییم چرا جهان سومیم!! خب جوابش خیلی ساده ست! چون همه ما فقط خدای ادعاییم! همه می آییم و تظاهر میکنیم که داریم به خاطر شرایط کنونی افسوس میخوریم و اینا. در صورتی که اگر ما واقعا ایران را دوست داشته باشیم، اگر واقعا از این شرایط ناراضی باشیم یک تکانی به خود میدهیم.. اما دریغ از حتی یک ویبره! می آییم و داد و هوار به راه می اندازیم که چرا این جوری ایم؟ چرا اون جوری ایم!! بعد از اینکه آتش مان خاموش شود همه چیز را فراموش میکنیم و به کارهای بی هدف خود ادامه میدهیم! تا کی؟ واقعا اگر وضع به همین منوال پیش برود تا چند سال بعد آیا میشود در ایران نفس کشید؟ اصلا قصد ندارم ناراحتتان بکنم.. فقط میخواهم بگویم لطفا، محض رضای خدا، کمی واقع بین باشید! به مغزهایی که از ایران فرا کرده اند لقب خیانتکار میدهیم بی آنکه دنبال علت فرارشان بگردیم. خب خدا وکیلی، خود شما، اگر کسی به شما قول بدهد تا شما را از همه نظر تامین کند و شما هم فقط نتایج پژوهش هایتان را در اختیارشان قرار بدهید، این کار را نمیکنید؟
میگویند به ایران خدمت کنید. خب عزیز من، چه کسی از خدمت به وطن خودش بدش می اید؟؟!! ولی وقتی یک نفر میبیند که هیچ امکاناتی در اختیارش قرار نمیدهند خب طبیعی ست، میرود. نه! ببخشید! نمیرود! فرار میکند! جیم میزند!خودش را نجات میدهد!
در کلاس، فقط دو نفریم که به علم نجوم علاقه داریم و میخواهیم رشته دانشگاهی مان را هوا فضا بزنیم. من به شخصه آرزو دارم که روزی فرد مفیدی برای ایران باشم ولی خب به جان خودم هیچ امکاناتی در اختیار ما قرار نمیدهند. نه ایستگاه فضایی داریم، نه المپیادهای نجوم درست و حسابی! هر چقدر جست و جو کردم شخصی به عنوان فضانورد در ایران پیدا نکردم! یعنی چون ایستگاه فضایی نداریم، خب طبیعتا فضانوردی هم نخواهیم داشت دیگر! مثل این ست که توقع داشته باشیم بدون داشتن فریزر آب هایمان یخ بزنند! همه میدانند که غیر ممکن ست. فکر کنم اکثرا بدانید که بیشتر فضانوردانی که الان در خارج هستند، نژاد ایرانی دارند و مقاطع تحصیلی شان را در ایران سپری کرده اند ولی خب چه فایده؟ وقتی که بلد نیستیم از آنها به درستی استفاده کنیم.. آیا جز تاسف خوردن میتوان کار دیگری کرد؟
بله که میتوان کرد! مگر ما چه چیزی از آن ژاپنی های چشم بادامی کمتر داریم؟؟ فقط کافی ست از خودمان شروع کنیم.. کافی ست این حرفها را لالایی تلقی نکینم و کمی، تنها چند لحظه بهشان فکر کنیم.. موضوع نجوم نیست، موضوع این ست که هر جامعه ای که واقعا خواهان پیشرفت باشد، نیازمند افراد نخبه و دلسوز است.. افراد نخبه و دلسوز امکانات میخواهند.. حمایت میخواهند.. امید میخواهند.. چیزی که الف و نون و دار و دسته ش از آنها دریغ میکنند!..
آرزو نوشت: خدایا اگر الف نون واقعا خواهان پیشرفت و ترقی ایران ست و منافع شخصی خودش را سرلوحه کارهایش قرار نمیدهد، کمکش کن تا ایران را آباد کند.. ولی اگر اینطور نیست خودت مراتب گم و گور شدنش را ترتیب ده! :دی
+البته من فکر میکنم ایشان و لیدرشان بیشتر به فکر خودشان هستند تا این مردم و این مملکت.. اگر اینطور نبود انقدر به این مردم مصیت کشیده ظلم نمیکردند.. حقشان را به فلسطین و پاکستان و غیره نمیدادند.. خدایا مرگ عاملان بدبختی این ملت را برسان!..
به جان خودم تازه از مدرسه اومدم و هنوز حتی لباس هایم را هم عوض نکردم! اومدم اینجا تا بگم باور کنید اصلا نمیرسم بهتون سر بزنم. منی که هر روز کلی از وقتم را جلوی کامپیوتر میگذروندم الان دو روز یک بار هم نمیتونم حتی نگاهی بهش بکنم! چه برسه به اینکه بیام سرش و باهاش کار کنم! یادتونه گفتم آقای انصاری فرد با همکاری غیابیم موافقت کرد؟ خب الان میگم که زده زیر حرفش! البته من دیگه عادت کردم انقدر از این و اون بدقولی دیدم ولی راستش از ایشون همچین توقعی را نداشتم. مثل اینکه یکی از بچه های روزنامه-که به احتمال زیاد آقای رحیمی هستند-اعتراض کرده! من هم مجبورم هر هفته حداقل دو بار برم ورزنامه.
از خودم براتون بگم؟ اگه خدا و کائنات همگی دست به دست هم بدن تا من زود بخوابم-یعنی دیگه خودمو بترکونم-ساعت یک به بعد میخوابم! از مدرسه هم که اصلا نپرسید! انقدر در حقمون ظلم میکنند که نگو نپرس! بدبخت ما بچه های ریاضی! انسانی ها دو روز در هفته زود تعطیل میشوند، دوم و سوم تجربی هم دو روز، فقط مای بدبختیم که حال و روز مون اینه که شما میبینید! آهنگ های مورد علاقم را هم فقط میتونم تو راه گوش بدم، همین! زجر آور ترین بخشش هم اینه که اصلا نمیتونم به عزیزم اینا* سر بزنم. تنها وقتی که میتونم به عزیزانم-مثل تک تک شماها-فکر کنم همان وقتیه که در ماشین نشستم و تو راهم. چقدر دلم واسه تون تنگ شده بود!
نهار نخوردم! اومدم اینجا تا برای شماها بنویسم. الان هم باید با اجازتون لباس هایم را عوض کنم و برم آموزشگاه! خیر سرشون امروز جلسه گذاشتند! مستر فیضی هم که کللن و ذاتننن بی منطق تشریف داره و اصلا هم نمیتونه هیچ کس و هیچ شرایطی را درک بکنه. به من هم گفته باید بیام وگرنه...
یعنی اساسی خر کیف شدم وقتی دوستم گفت فردا که زود میرسیم خانه، پس فردا هم تعطیله! جوری در آغوش گرفتمش که انگار عاشقشم و از این صحبتاا.. :دی
فردا اگه خدا بخواد میام و بهتون سر میزنم.
قول نوشت: به محض اینکه فرصت کنم کامنت های پست قبل را تایید میکنم و بهشون جواب میدم.
*من مادر پدرم را عزیز صدا میکنم.
میدونید اعصاب خردکن ترین ساعت مدرسه کی هست؟ وقتیه که زنگ سوم میخوره و همه برای خوردن غذا صف میکشند!
خب من هیچ وقت غذاهای مدرسه را نمیخوردم و نمیخورم ولی دیشب مامانم اصرار کرد که غذاشون را امتحان کنم. من هم که حرف گوش کن! گفتم به خاطر حرف مامانم هم که شده امروز برم تو صف غذا! انقدر ماشالله هزار ماشالله طولانی بود که نگو و نپرس! صد متر فقط طول صف بود!.. من و دوستم نیم ساعت تو صف بودیم ولی دریغ از یک میلی متر جا به جایی! به جلو که نمیرفتیم، هیچ! تازه عقب تر هم میومدیم! من ِ ساده هی داشتم با خودم فکر میکردم خدایا چرا اینجوریه؟ مگه طبیعتآ نباید با رفتن یک نفر، صف هم کمی به جلوتر حرکت کنه؟ پس چرا اینجوریه؟ انقدر تو آفتاب وایسادیم که دیگه داشتم دیوونه میشدم! همینجوری وایساده بودیم و غر غر میکردیم که یکی از بچه های سوم اومد از کنار ما رد شد! در حالیکه داشت به سمت اول صف پیش میرفت، به دوستش پریسا گفت که یکی از بچه های کلاسشون اون جلوها جا گرفته(!!!!)و نیازی نیست در این صف طویل بی خود و بی جهت وقت گرام خودش رو تلف بکنه. حالا وقت ماها هم که این وسط نقش دوغ را بازی میکنه دیگه!
چونه من خودش که چال هست وقتی تعجب بکنم چال تر هم میشه! چشم راستم رو به خاطر آفتاب تقریبا بسته بودم و با چشم چپم در حالیکه سرم رو کج کرده بودم داشتم مات و مبهوت بهشون نگاه میکردم بلکه کمی خجالت بکشند! حالا من هی دارم چشم غره میرم براشون ولی اصلا انگار نه انگار! تازه یکیشون لپم رو کشید و گفت "تو آفتاب چقدر بامزه میشی!!" با خودم گفتم آخه خدا! چرا بعضی ها انقدر پررو اند؟ دوستم گفت عوض ِ عذر خواهیشه!
خلاصه ما که دیدیم صف در کل این دو ساعت حتی یک میلیمتر هم جابه جا نشده پشیمان شدیم و از صف اومدیم بیرون! به خوردن های بای قناعت کردیم! اصلا چه معنی داره یک بچه دبیرستانی انقدر طمع کار باشه؟؟!!! وقتی های بای تو کیفش هست چه معنی داره پررو پررو بره تو صف غذا بایسته؟!!!
میدونین؟ امروز خیلی از بچه ها برام بی ارزش شدند! اصلا وقتی دیدم همونها دارن چادر میپوشن-تازه اون هم به خاطر اجبار مدرسه-از چادر هم بدم اومد! وقتی دیدم همونی که اونجا-توی صف- حق من و خیلی های دیگه رو خورده داره مقنعه ش رو به جلو هدایت میکنه تا مبادا تاری از موهاش بیرون باشه از اون مقنعه هم بدم اومد!
خیلی قشنگه! نه! جدی میگم! خیلی قشنگه! خیلی راحت راه میره، نفس میکشه، میخنده در حالیکه حق نصف بچه های مدرسه روی دوشش ِ. من موندم چی جوری میتونه تحمل بکنه! والا! من وزن یک کوله رو نمیتونم روی دوشم تحمل کنم اون وقت اونها خیلی راحت سنگینی حق مردم را که روی دوششون بود تحمل میکردند! نمیدونم! شاید من خیلی سوسولم! ولی خداییش خیلی ظلمه. من و خیلی های دیگه که تحمل آفتاب را نداشتیم تا سه و نیم گرسنه بودیم اون وقت اونها..
*خیلی هامون فکر میکنیم که قراره خدا افتخاری ما را به بهشت خودش راه بده! دیگه خبر نداریم چقدر گناه کاریم! خیلی از گناه ها را نمیشه جبران کرد. یکی از اون گناه ها حق الناسه.
هر کس با مردم چنان رفتار کند که دوست دارد آنها با او آنگونه برخورد کنند، عادل است.(رو این حساب فکر نکنم بشه اسم اونها را عادل گذاشت!)
پیامبر اکرم(ص)
از سه شنبه کلاس زبانمون شروع میشه... امیدوارم پست اخیر رو به یاد داشته باشید!
بعدآ نوشت:واقعآ نمیدونم چی باید به خودم بگم؟! سمت آقای انصاری فرد رو اشتباه نوشتم! ایشون مدیرعامل روزنامه هستند نه سردبیر! فکرشو بکنید! تازه الان فهمیدم!!..
زین پس هر روز-غیر از یک شنبه ها-ساعت ۳:۳۰ میرسم خانه. فکر کنم همتون بدونید که من یک فقره بچه دبیرستانی م. هنوز به خانه نرسیده باید لباس هایم را عوض کنم و به آموزشگاه بروم. یک ساعت و نیم که خودم کلاس دارم سه ساعت هم باید به بچه های مردم درس بدم. این ترم فقط دو تا کلاس برداشتم یعنی دیگه کمتر از دو تا کلاس نمیشد برداشت! میخواستم تیچینگ رو بذارم کنار ولی با حرف هایی که مستر جمشیدی و مستر فیضی زدند پشیمان شدم، این شد که دو تا کلاس برداشتم. فکر کنم ساعت نه، حدودآ برسم خانه. توقع ندارید آن موقع هم که میرسم بیام پای نت که؟ پس درس چی؟ امروز به اقای انصاری فرد-سردبیرم-زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم تا مطالبم رو براشون ایمیل کنم. خدا خیرش بده! اگه موافقت نمیکرد مجبور بودم دو ساعت هم صرف رفتن به روزنامه بکنم. البته مطمئنم خدا به دلش انداخت وگرنه ایشون ادمی نبودند که به این راحتی ها اجازه همکاری غیابی بدند!
حالا اینها رو گفتم که چی بشه؟ اینها رو گفتم تا درکم کنید! درک کنید که دیگه نمیتونم خیلی بهتون سر بزنم. توقع نداشته باشید که به ازای هر یک کامنتی که برای من میگذارید ده تا کامنت براتون بذارم! خلاصه که کم رنگ تر بودن من رو به حساب بی معرفتی و اینا نذارید دوستان. من چه کم رنگ باشم چه پررنگ همه شما را دوست دارم و به یاد تک تکتون هستم. لطفآ عنوان خداحافظی رو به این پست ندید! این پست فقط برای روشن شدن شما دوستان از وضع فعلی من نوشته شده، همیــن! مطمئن باشید هر وقتی رو که پیدا کنم برای سر زدن به شما و گذاشتن پست جدید استفاده میکنم.
پی نوشت: این پست به هیچ وجه دوبار خوانده نشده. یعنی چیزی رو اینجا نوشتم که در همان لحظه به ذهنم میرسید. اگر غلط املایی یا گرامری ای داشت به بزرگی خودتون عفو کنید! :دی
دیدین بعضی ها اصلآ نماز نمیخونند ولی خدا هیچ تنبیهی-در این دنیا- براشون در نظر نمیگیره، ولی بعضی ها حتی اگه کمی در نمازشون کوتاهی کنند انقدر در این دنیا تنبیه میشوند که به غــ لــ طــ کردن میوفتند؟
خب راستش رو بخواهید من این چند روز هر وقت حس داشتم نماز میخوندم! دیشب حس نماز خوندن که بود، هیچ! حس رازو نیاز هم بود! بعد از نماز، خواستم مثلآ یک خرده با خدای خودم حرف بزنم و اینا. نمیدونم چی شد یک دفعه تصمیم گرفتم به خاطر کاهل نماز بودنم توبه کنم! راستش از ته قلبم پشیمان نشده بودم ولی یک جایی خوانده/شنیده بودم که توبه، هر چند از ته قلب نباشد به اخلاص و پاک شدن اعمال کمک میکند. این جوری شد که سرم را روی مُهر گذاشتم و شروع کردم به اعتراف به گناه های کرده و نکرده!! الکی الکی گریم گرفت! اون لحظه حس کردم واقعآ پشیمان هستم! خدا که تا چند لحظه پیش رو به روی من ایستاده بود، زانو زد و کنارم نشست! باز هم نفهمیدم چی جوری شد که تصمیم گرفتم سوگند بخورم! اونم به حضرت فاطمه! به حضرت فاطمه قسم خوردم که زان پس نمازی از من به علت تنبلی فوت نشود البته همان موقع گفتم که هیچ تضمینی برای نمازهای صبح نمیدهم! چیزی حدود نیم ساعت بعد...
روی مبل دراز کشیده بودم و به قول یوتاب دیوانه وار موسیقی گوش میدادم. یک کتاب به اسم جِین آیِر هم دستم بود و درازکش میخواندمش. با خودم گفتم حالا که من توبه کردم آیا باز هم در آن دنیا مجازات خواهم شد؟ یعنی خدا واقعآ من را دوست دارد؟ ازش خواستم تا اگر دوستم دارد بهم نشان بدهد.
همان شب-دیشب-تب کردم! تمام وجودم درگرمای این تب دارد میسوزد! همین الان هم که دارم اینا رو تایپ میکنم حرارت بدنم بسیار بالاست! اصولا ملت وقتی بیماری به سراغشان می آید گریه میکنند ولی من میخندم! درست ست که درد میکشم ولی به قول میس مری، این از ان دردهایی ست که من دوست دارم! یک درد شیرین! قرار است به اندازه ای که حقم هست درد بکشم و اصلا هم از این بابت ناراحت نیستم! درد کشیدن بهتر از جزقاله(درست نوشتم؟)شدن در آتش جهنم است!
پی نوشت: این پست به دلایلی قرار بود من باب توهین طرفداران شهرداری تبریز به اسطوره های پرسپولیس و ایران باشد ولی باز هم به دلایلی نشد که بشود!..
حدیث نوشت: تعداد کثیری حدیث در مورد نماز وجود دارد که یکی از دیگری قشنگ تر است. اگر مشتاق هستید در گوگل سرچ کنید! مغز من در حال حاضر قفل کرده و حدیثی را به خاطر نمی آورد!
امروز تولد یکی از دوستای بامعرفتم به اسم "فاطمه" ست. وب نویس نیست، وب خوان هم نیست! کلا با نت میونه خوبی نداره! به هیچ کدوم از اشناهام ادرس وبم رو ندادم چون دلم نمیخواد تو دنیای مجازی هم مجبور بشم خودمو نوشته هامو سانسور کنم تا مبادا فردا که خواستم به چشم فلانی نگاه کنم عرقی از شرم پیشونیمو خیس بکنه! پس نتیجه میگیریم "فاطمه" این مطلب رو نمیخونه و من به خاطر دل خودم میخوام بهش اینجا تبریک بگم. (چیه؟ به من نیومده واسه دل خودم کاری بکنم؟!)
هر سال روز تولدش به من یک کوزه میده و من هم روز تولدم همون کوزه رو بهش میدم. کوزه ای که همه چیزش خاطره ست! به قول تبلیغ رشته انسی (!) این کوزه سر دراز دارد..!
خب ما دوم راهنمایی یک درس مسخره ای به اسم پرورشی داشتیم. این درس مسخره یک معلم مسخره تر از خودش داشت به اسم "دهقان". این خانم همیشه دقیقه نودی بود! اخرین سه شنبه سال-به عبارتی وقت های اضافه- قرار شد از ما امتحان پرورشی بگیره. حالا چیجوری؟ اینجوری! :دی
قرار شد هر کسی یک کوزه بیاره و هر چیزی که حس میکنه برای تزیین کردن کوزه لازم داره بخره. منم مثل بقیه بچه ها شب سه شنبه رفتم و بند و بساطش رو خریدم. گذاشتم تو یک پلاستیک، کنار تختم. با خیالی راحت دراز کشیدم و اونقدر به فرداها فکر کردم تا خوابم رفت. متاسفانه صبح که چشمم رو باز کردم فهمیدم خواب موندم و نیم ساعته زنگ خورده! یه جور ِ بد جوری اماده شدم و باکلی این ور اون ور رسیدم مدرسه! اما بدون پلاستیک ِ حاوی کوزه و بند و بساطش!
رفتم دفتر تا زنگ بزنم خونمون اما یه دفعه یادم افتاد که این هفته مامانم صبحیه و بابام هم که مدرسه ست. زهره هم که تو همون مدرسه مامانم اینا بود. به غیر از خودمون هیچ کس دیگه ای هم کلید خونمون رو نداره! حالا من مونده بودم و بغضی که داشت خفم میکرد! خدایا چی کار کنم؟
خلاصه رفتم دفتر و برگه گرفتم تا بتونم برم تو کلاس. همه چیزو برای "فاطمه" تعریف کردم. فقط واسه اینکه کمی سبک بشم اصلا فکرش رو هم نمیکردم که همچین حرفی رو بزنه. گفت من وسایلمو میدم به تو. من: خودت چی؟ فاطمه: هستی مدیونی وقتی دهقان اومد تو کلاس بهش چیزی بگی. من: دیوونه این نمره واسه ترم دومه، حالیته؟ فاطمه: خودتو لوس نکن. من مدیونت کردم اگه وقتی دهقان اومد تو کلاس بهش چیزی بگی. یه کاریش میکنم. فعلا بذار تو رو راه بندازم! {خداییش از خود گذشتگی رو حال کردین؟}
وقتی دهقان اومد سر کلاس طبق حرف فاطمه چیزی بهش نگفتم و اون هم کلی سر فاطمه غر زد که تو فراموش کاری و از این جور چیزاا.. تمام تلاشم رو کردم تا به کوزه فاطمه گند نزنم! با قلم ریز اسم خودم و فاطمه رو روی کوزه نوشتم با کمی تزیین دیگه! وقتی زنگ خورد رفتم دنبال دهقان و بهش همه چیز رو گفتم. چشم های گردش از همیشه گردتر شده بود!.. بهش گفتم لطفا بدون اینکه چیزی به فاطمه بگین نمره ش رو بهش بدین. اونم حتما با خودش میگه شما بهش ارفاق کردین. این نمره حق من نیست. اون لحظه چیزی نگفت و در حالیکه چشمهاش هم چنان گرد بودند به دفتر رفت. من هم از اعماق وجودم نفس راحتی کشیدم و به قول بچه ها دوباره شدم همون هستی ای که بودم!
زنگ سوم یادم نیست چی داشتیم فقط یادمه دهقان یکی رو فرستاد تا منو ببره پیشش! فاطمه چپ چپ به من نگاه میکرد! وقتی رفتم پیش دهقان چیزی ازش شنیدم که عمرآ فکرش رو هم نمیکردم! بعد از اینکه کلی تحویلم گرفت گفت که تصمیم گرفته نمره هر دوتامونو بده! من: جدی میگین؟ دهقان: فاطمه باید دختر خیلی خوبی باشه که تونسته از خود گذشتگی بکنه. کارتو هم که دیگه از اون عالیتر! اول فکر کردم قسمت دوم حرفش تیکه ای بیش نبوده ولی ادامه داد: پاداش صداقت تو نمره ی بیستی ِ که قراره بهت بدم! اونم با جون و دل!.. هم تو هم فاطمه از این به بعد برای من با بقیه دانش اموزا خیلی فرق میکنین!و...
خلاصه که خیلی مایه گذاشت و منم که نیشم بــــاز!.. نفهمیدم چی جوری ازش تشکر کردم و از پله ها رفتم پایین. وقتی رسیدم به کلاس اولین چیزی که گفتم این بود "خداییش دَم دهقان گرم!"
هیچ کس حتی خود فاطمه هم نمیدونست من چی میگم! براش تعریف کردم. اونم مثل من خوش حال شد. خب انصافا صفر گرفتن خیلی ضایع ست! اونم وقتی که کلی معدلت رو بیاره پایین!
اون روز من کوزه رو دادم به فاطمه. سال بعد، روز تولدم کوزه رو به همراه یک چیز دیگه داد بهم و گفت من هنوز اینو نگه داشتم. ببینم تو هم میتونی تا شهریور-روز تولدم- اینو نگه داری یا نه! از اون به بعد هر سال این کار رو تکرار میکنیم. (میدونم لوس بازیه ولی من مٌرده همین لوس بازی ام! :دی)
بی ربط نوشت: لیورپول و من یونایتد بازی میکنن، استقلال و پرسپولیس هم بازی میکنن! از وقتی که داور سوت شروع بازی رو زد تا وقتی که سوت پایان بازی رو زدهیجان در بازی موج میزد . حالا بازیکنای ما معلوم نیست وسط بازی میخوابن یا چی کار میکنن که فقط دقایق اول و اخر بازی باید مهیج باشه! میبینین تو رو خدا؟ به قول یکی از بچه ها مملکته داریم؟
هر کس که خداوند برای او خیر بخواهد، دوستی شایسته نصیب وی خواهد نمود.
پیامبر(ص)
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلو شام اخر دچار مشکل بزرگی شد! می بایست نیکی را به شکل عیسی(ع) و بدی را به شکل یهودا-از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند-تصویر میکرد. کار را نیمه رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در مراسم همسُرایی تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از ان جوانان همسُرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال-مسئول کلیسا-کم کم به او فشار می اوردکه نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی اب یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت!
گدا را که درست نمیفهمید چه خبرست به کلیسا اوردند. دستیاران سرپا نگه ش داشتند و لئوناردو در همان وضع از خطوط بی تقوایی و گناه و خودپرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلا دیده ام!» داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟!»
-سه سال قبل! پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسُرایی اواز میخوندم. زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی شوم!
برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم-پائولو کوئیلو
................
حرف دل نوشت:رفقا مواظب همه چیز زندگیتون-مخصوصا ایمانتون- باشین! هیچ وقت به هیچ کدوم از داشته هاتون ننازید که اگه خدا بخواد دو سوته ازتون میگیره.
تشکر ویژه نوشت:ازیوتاب دوست خوبم که لطف کرد و در اوضاع درب و داغان ما به فریادمان رسید بسیار بسیار سپاسگزارم.
شرمنده نوشت:شرمنده ام از اینکه میومدین و حالم رو میپرسیدین ولی من نمیتونستم جوابتون رو بدم!
افسوس نوشت:تازه چند وقته که ماه رمضان تموم شده ولی من خیلی دلم واسه حال و هوای اون روزا تنگ شده!
کرتیم نوشت:۴کر همه بر و بچ بامرام وبلاگستان هم هستیم!
هستی جان بی زحمت وقتی برگشتی پسورد وبلاگت رو عوض کن.
من از مسئولیت میترسم! ![]()